هر کس بتواند یک معلم خوب باشد ، خیانت کرده است اگر به هر کار ِ خوب ِ دیگری دست بزند .

معلم بزرگ انقلاب دکتر علی شریعتی

دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

 

آنچه در پی می آید، بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدویت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.

در این بخش، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایران تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.دکتر همچنین در این کنفرانس بدون نام بردن از مرحوم مهندس بازرگان ، از کسانی که سعی دارند دین و معنویات آن را با اصول علم تجربی اثبات کنند انتقاد می کند .

در آستانه میلاد مسعود و فرخنده منجی عالم بشریت مهدی موعود "عج" ، این مطلب را به نقل از سایت رسمی خبرگزاری برنا نقل می کنم :



***

مذهبی های عادی هیچ لزومی نمی بینند که اعتقاد به عمر طولانی امام زمان را با اصول و قوانین زیست شناسی جدید توجیه کنند، آنها معتقدند که خداوند چنین رسالتی را به فردی از انسان واگذار کرده و برای انجام رسالتش استعداد زنده ماندن بیش از عمر بشر معمولی را به او عطا کرده و این اراده خداوند است و خدا بر هر کار تواناست و توجیه فیزیولوژی و بیولوژیک آن لازم نیست. اعتقاد به امام زمان در این گروه آخری یعنی مذهبی هایی که نمی خواهند معتقداتشان را با اصول علمی جدید توجیه کنند، خیلی روشن است و آن اینکه امام زمان از ذریه پیغمبر اسلام و به طور دقیق فرزند امام حسن عسکری و یکی از اوصیای بحق پیغمبر است که او را پس از خودش در فهرست اسامی 12تن نام برده که به دنیا آمده و بعد غایب شده است، غیبت کرده است، نه از دنیای مادی و از بین چشم ها، او را "نمی شناسند" اما "می بینند" .شاید بسیاری دیده اند و هم اکنون در کوچه و بازار می بینند! اما بازش نمی شناسند. این غیبت از چشمهاست، نه از ماده، نه از طبیعت و نه از زمین. این است که برخلاف عیسی که بنابر مشهور به آسمان رفته و سوشیانت که به عقیده پیروانش در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوا  مخفی است، مهدی  موعود در میان مردم زندگی عادی دارد و همه او را می بینند؛ اما نمی شناسند.

امام دو دوره غیبت داشته است: اول - غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.

دوم - پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.

این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند .چگونه انتخاب می کنند؟

در اینجا یک مسئله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسئله ای که از نظر تاریخی و بویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویۀ دیگر خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!

در عصر غیبت کبرا ، یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسئولیتهای اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی ، حرمت آمیز و تثبیت کننده مسئولیتهای اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:



با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نُواب انتصابی - که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می راند ، و مردم، از طریق این بابهای تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسئولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.

" توقیع (فرمان) ِ مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین ِ نظام ِ "امامت" می شود ، بدین گونه اعلام می دارد :

فَامّا الحَوادث الواقِعَه ، فارجِعوا فیها اِلی رُواةِ احادیثُنا ، فَانّهُم حُجَتی عَلَیکُم وَ اَنا حُجَتُ الله عَلَیهِم ( اما دربارۀ پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی وقوع می یابد ، به راویان سخن ما - دانشمندان و متفکرانی که به سخنان ما ، هم دانایند و هم آشنا - رجوع کنید ، که آنان حجت منند بر شما و من حجت خدایم بر ایشان ).

اما اینها چه کسانی اند ؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند ؟

ضوابط و شرایط ِ انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است :

امّا ، مَن کانَ مِن الفُقَهاء صائِناً لِنَفسِه ، حافِظاً لِدینه ، مُخالفاً لِهواهُ ، مطیعاً لامر مولاه ، فللعوام اَن یُقَلّدوه (اما ، از دین شناسان ، آنکه نگهدار و خویشتنش بود ، نگهبان ایمانش ، مخالف هوسش ، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش ، بر توده مردم است که تقلیدش کنند).

 تقلید نه تنها با تعقل ناسازگار نیست، اساساً کار عقل این است که هر گاه نمی داند، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه عقل این است که در این جا خود را نفی کند و عقل آگاه را جانشین خود کند.بیمار خردمند کسی است که در برابر طبیب متخصص  خردمندی نکند . چه ، خردمندی کردن در اینجا بی خردی است و اقتضای تعقل ، تعبد است و تقلید . مهندس ، طبیب ، حقوقدان و رهبر یک تشکیلات انقلابی یا حزبی ، همیشه تربیت شده ترین و فهمیده ترین افراد را در میان مراجعان و اعضای خود مطیعتر و مجری تر از همه یافته اند . زیرا شعور، این فضلیت علمی و عقلی را به آنان آموخته است که ابراز فضل در آنچه نمی دانند، فضولی است و این شیوه عقل است که در یک رشته علمی، از متخصص تقلید کند و این قانونی است که در همه رشته های زندگی جاری است و هر جامعه ای که پیشرفته تر و متمدن تر است، اصل تقلید و تخصص در آن استوار تر و مشخص تر است. 

بنابر این می بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر ، اما یک دموکراسی آزاد نیست  . گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود ، اما در برابر "امام" مسئول است . و در برابر مردم نیز . بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم" ، فقط در برابر ِ "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است .

این است که مردم ، "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان ، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند ، و او را جانشین امام تلقی می کنند ، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسئول این نیست که ایده ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند ، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام و رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد .

البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا ، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم ؛ یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.

این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به حضیض فساد رسیده باشد.

او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگری مردی است  سفیانی که نیرویی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.

امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان بحق ، انبیا و ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد، و  برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستقر و استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.

پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار ) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.

من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.

یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قائل نیستند و یا آنچنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنند که: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟ "

در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسئله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسئله بزرگتر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفیی می تواند در رسالت، مسئولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟  یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟

من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق و باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و به کار ببریم.

ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسئله  اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟

یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهمم ، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و  سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدید هم داریم ، دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظریه مان شک کنیم.

اگر در یک جامعه ای ، عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرنوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسئولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟

این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما معتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت باشد.

علی"ع" شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است .می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سؤال و جواب آنجا می خورد؟ و بعد که سرمان را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلاً (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراهتر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.

آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر غیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیک و شیمی نمی خواهد، در دست همه مان هست و آن اینکه اگر شیعه هستیم ، اگر مسلمان هستیم و به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشتمان ، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسئولیت  وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نوع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل ، اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.

بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناخت" و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسئله را مطرح کنیم.

به این ترتیب که از همان اول ، از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به آن علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟

چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعی‌مان، در آگاهی‌مان، در عزت و شخصیت و استقلالمان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.

اگر چنین بود پس نوع برداشت مسئله درست است، و الا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالاتر از همه اید، عزت ویژه خدا و رسولش و مومنان است.) پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!

حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسئله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فلسفی و عرفانی و حتی فیزیک و فیزیولوژی جدید اثبات کنیم که امام کجا غیب شده و چگونه غیب شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسئله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسئولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.

این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی" (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم عملی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی انسان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".

اسلام به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد. اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی ، مجاهد می سازد ، اسلام به عنوان فرهنگ ، مجتهد می سازد . اسلام به عنوان ایدئولوژی  –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالِم. عقیده اسلامی است که مسئولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامی یک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهمیده باشد و اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسئولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .

به هر حال ، عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا یا "شفا"ی ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است ، اما کسی که نهج البلاغه علی "ع" را می شناسد ، اسلام شناس است . اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن ، زندگی پیغمبر ، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجهول است . اشعار شعرای عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان ! فلسفه یونانیها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه ، سیره پیغمبر اسلام و شرح حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند ، علم اصلی حساب نمی شود ؛ فضل است ! این است که متأسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسائل اسلامی ، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است در حالی که قرآن و طرز فکر و شیوه زندگی پیغمبر و پروردگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان رااز مسائل  ذهنی و طرح معماهای غیر واقعی و تفکر در مسائل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن ، متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.

 

منبع : دکتر علی شریعتی ،حسین وارث آدم ،  مجموعه آثار شماره 19 ، انتظار ؛ مذهب اعتراض ، ( تهران ، انتشارات قلم ، فروردین ماه 1360) ، صفحات 264 تا 275 .

شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در شبستان مسجد جامع نارمک تهران جای سوزن انداختن نبود. شب شام غریبان امام حسین"ع" بود و دکتر داشت با شور و حرارتی وصف ناپذیر از امامت و نقش آن در حادثه عاشورا می گفت. جوانها به هم نگاه می کردند: "حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند؛ مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه حج گذاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است."

مو بر تن همه سیخ شده است. نفسها حبس شده است و دکتر ادامه می دهد:"  وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا که می خواهی باش: چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است."شهادت، حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است." سخنرانی تمام شده است، خون در رگهای همه بخصوص جوانهایی که سیاهپوش عزای سید الشهدا "ع" هستند به جوش آمده است. چراغهای مسجد جامع خاموش می شود و فریاد دویست جوان که اکثراً دانشجو هستند شبستان را به لرزه در می آورد: زنده باد خمینی – زنده باد خمینی. مأموران ساواک وحشت زده می کوشند چراغها را روشن کنند. فریاد جوانان پرشورتر ادامه می یابد: خمینی پیروز است- خمینی پیروز است. مأموران پلیس وساواک با مردم و جوانان درگیر می شوند و زد و خورد شدیدی صورت می گیرد.

فردا صبح گزارشی روی میز مسئول مربوط در سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود که از سخنرانی 7 اسفند 1350 علی شریعتی در مسجد نارمک و اتفاقات بعد از آن حکایت می کرد، معلوم نیست همین مأموران بودند یا مأموران دیگری که یک سال بعد اما این بار پس ازسخنرانی دکتر در حسینیه ارشاد درباره فلسفه حج درگزارش خود نوشتند که پس از این سخنرانی، جوانان و دانشگاهیان شعار دادند: مرگ بر حکومت یزیدی –خمینی بت شکن بپاخیز. بپاخیز خمینی روحانی و عالم آرمانی دکتر شریعتی بود؛ بزرگمردی که از او به عنوان "مرجع بزرگ عصر ما " یاد می کند و در کتاب "خودسازی انقلابی" درباره اش اینچنین می نویسد: "... ظهور روحهای انقلابی و شخصیت های پارسا، آگاه ودلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزش های انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین گاه به گاه دربرابر استبداد ، فساد و توطئه های استعمار، قیام می کرده اند ، از این گونه است قیام های که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت الله خمینی ، شاهد آن بوده ایم."

او در جایی دیگر، قیام 15 خرداد 1342 را گسستن پیوند مماشات روحانیت با سلطنت ارزیابی و امام خمینی را چنین توصیف می کند: " در خاموشترین ایامش ناگاه خفته ای از این اصحاب افسوس بیدار می شود و از کهف حجره ای بیرون می پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می زند و اسرافیل وار در صور قرآن میدمد و گور ها را بر می شوراند و امنیت سپاه قبرستان را بر می آشوبد و محشر قیامتی بر پا می کند. "


گزارش های ساواک آنقدر صریح است که جای هیچ اما و اگری باقی نمی گذارد:
بر اساس اسناد به دست آمده از این گزارش ها، شریعتی در نهان نیز در پی ترویج مرجعیت و رهبری آیت الله روح الله خمینی بوده است: "علی شریعتی پس از بسته شدن حسینیه
( ارشاد) ، به طرفداران خود دستور داده است که در مجالس ، به نام طرفداران آیت الله خمینی با معممین و طلاب بحث نموده و آنان را به طرفداری خمینی گرایش دهند." این گزارش تصریح می کند که در حال حاضر مریدان وی( شریعتی) به همین نحو عمل می نماید. بااین همه ، آنها که چشم و گوش خود را بر این همراهیهای دکتر با نهضت امام خمینی و همنشینی های او با علمایی چون مطهری ، طالقانی، خامنه ای ، بهشتی، موسی صدر بسته بودند و فریادهای شریعتی علیه سکوت یا مماشات برخی از روحانیان را تاب نمی آوردند ناجوانمردانه او را به دشمنی باکل روحانیت متهم می کردند و او را اینچنین به واکنش وا می داشتند؛ اول گفتند با ولایت مخالف است! بعد که دیدند یک میلیون نسخه کتاب و نوار از من درباره ولایت، در دسترس مردم قرارگرفته، گفتند: نه به خاطر "مصلحت" است- چرا که خدا و خلق می دانند که تاکنون دروغی را به خاطر "مصلحت" نگفته بودم و نگفته ام ، و نخواهم گفت و... سرنوشتم حاکی از این است که نگفته ام. و به خاطر اعتقاد و ایمان خود ضرورت اجتماعی و مسئولیت فکری من است که من در طول این مدتی که می توانستم درهر سطحی، چه در اروپا و چه در اینجا –کار کنم، حرف بزنم و خدمتی انجام دهم، همیشه قویترین، مؤمنانه ترین و متعصبانه ترین دفاع را از "روحانیت راستین و مترقی" ازجامعه "علمی درست و اصیل اسلامی" کرده ام و دراینجا حتی به خود شما هم گفته ام که : دفاع ، نگهبانی و جانبداری از این جامعه علمی نه تنها وظیفه هر مسلمان مؤمن است بلکه – از آنجا که آخرین و تنها سنگری است که در برابر هجوم استعمار فرهنگی غرب، ایستادگی می کند وظیفه هر " روشنفکر مسئول "است و لو معتقد به مذهب هم نباشد.

با این حال، بزرگان روحانی انقلاب، بخصوص رهبر عزیزمان آیت الله خامنه ای – چه پیش و چه پس از پیروزی انقلاب نهضت – بارها بر نقش مهم و تأثیر گذاری کم نظیر روشنفکرانی چون دکتر شریعتی و جلال آل احمد در "زمینه سازی" و "پیروزی" انقلاب اسلامی تأکید کرده اند. این نوشته ها را با دستنوشته ای از آیت الله سید علی خامنه ای درباره جلال و شریعتی به پایان می بریم:"... مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب حکم "پرچم" را داشتند.همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل "مردم" ونه خواص از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. "...

 

پانوشت : این مطلب دیروز همزمان با سی و سومین سالگشت درگذشت دکتر ، در خبرگزاری برنا منتشر شد و به فاصله کمی در اکثر خبرگزاریها و سایتها بازنشر یافت . از جمله در سایت رجا نیوز ، جهان نیوز ، خبر آنلاین ، ...

یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

در درس "اسلام شناسی " - حسینیه ارشاد- نقل کردم که :

در سال ١٣٣٨ ، انجمن دانشجویان ایرانی فرانسه - که آن ایام دست ِ دستهایی بود ! - جلسه ای داشت با حضور آقای "جهانگیر تفضلی" ، و آقای رزم آرا سخنرانی می فرمود و تعبیراتی از این قبیل که : « من هر وقت در ایران ، از جلو مسجدی می گذشتم و صدای واعظی را می شنیدم ... حالم به هم می خورد ، اوغم می گرفت ! من این مذهب را دوست ندارم ، متنفرم . این آخوندها عامل بدبختی مملکت و پایگاه استعمار بوده اند ...».

من برخاستم و هر چه جزّ و پَر زدم ، اجازه حرف زدن ندادند . نوبت گرفتم ، نوبتم نمی شد . تا با داد و قال خودم را بر جلسه تحمیل کردم و گفتم : من از این آقای ... تعجب می کنم . امروز ، به دورترین قبیله آفریقایی هم اگر سر بزنید ، این اصل بدیهی اخلاق و تمدن را آموخته اند که به عقیده دیگران ظاهراً احترام بگذارند . شما تا چه حد "امپر مآبل" هستید که سالها در مرکز تمدن و آزادی عقیده و احترام به عقاید دیگران زندگی می کرده اید و هنوز نم رطوبتی از مدنیت به درزتان نرفته است ؟ شما که از همه دعوت کرده اید ، احتمال می دهید که کسانی چون من ، هنوز خیلی روشنفکر نشده باشند که بتوانند فرمایشهای شما را تحمل کنند ، چگونه بدون رعایت حرمت عقیده امثال من ، اینچنین هتاکی و اهانت می کنید ؟ ثانیا ً ، آقا جان ! مذهب که کلوچه قندی نیست که با ادا و اطوار ِ خاص ِ زنان آبستنی که ویار کرده اند و برای شوهرانشان ناز می کنند بگویید : من مذهب را اصلا ً دوست ندارم ! ثالثا ً گفتید آخوندها پایگاه استعمار بوده اند . این یک مسئله ذوقی نیست که بگویید من آخوند دوست دارم ، من آخوند دوست ندارم ؛ این یک مسئله عینی و تاریخی است . باید سند نشان دهید و مدرک .


تا آنجا که من می دانم ، زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضا گذاشته اند ، همگی از میان ما تحصیلکرده های دکتر و مهندس و لیسانسیه بوده اند و همین ما از فرنگ برگشته ها . یک آخوند ، یک از نجف برگشته اگر امضایش بود ، من هم مثل شما اعلام می کنم که : آخوند دوست ندارم !

از آن طرف ، پیشاپیش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی ، چهره یک یا چند آخوند را در این یک قرن می بینیم . از سید جمال بگیر و میرزا حسن شیرازی و بشمار تا مشروطه و نهضت اخیر [ ملی شدن نفت ] ...

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

خدایا ! تو را همچون فرزند ِ بزرگ ِ حسین بن علی "ع" ، سپاس می گذارم که دشمنان مرا از میان احمق ها برگزیدی ، که چند دشمن ِ ابله ، نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصّش عطا می کند .

*

 

خدایا ! مرا به خاطر "حسد" ، "کینه" و "غرض" ، عملۀ آماتور ظلمه مگردان .

*

خدایا ! جهل آمیخته با خود خواهی و حسد ، مرا ، رایگان ، ابزار ِ قتّالۀ دشمن ، برای حمله به دوست ، نسازد .

*

خدایا !  "عقیده" ی مرا از دست "عقده" ام ، مصون بدار.

*

خدایا ! به من قدرت تحمل عقیدۀ مخالف ارزانی کن .

*

خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناختن ِ "درست" و "کامل" ِ کسی یا فکری - مثبت یا منفی - قضاوت نکنم .

*

خدایا ! رشد عقلی و علمی ، مرا از فضیلت ِ "تعصب" ، "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

*

خدایا ! این آیه را که بر زبان داستایوفسکی رانده ای ، بر دلهای روشنفکران فرود آر که : "اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است ". جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان ، پوچ است ، و انسان ِ فاقد ِ معنی ، فاقد ِ مسئولیت نیز هست .

*

خدایا ! مرا از نکبت دوستی ها و دشمنی های ارواح حقیر ، در پناه روحهای پر شکوه چون علی "ع" و دلهای زیبای همه قرنها - از گیلگمش تا سارتر ، و از لوپی تا عین القضات ، و از مهراوه تا رزاس - پاک گردان .

*

خدایا ! شهرت ، منی را که "می خواهم باشم" ، قربانی ِ منی که "می خواهند باشم" ، نکند.

*

خدایا ! در روح من ، اختلاف در "انسانیت" را ، با اختلاف در "فکر" و اختلاف در "رابطه" ، با هم میامیز ، آنچنان که نتوانم این سه اُقنوم ِ جدا از هم را باز شناسم .

*

خدایا ! مرا در ایمان ، "اطاعت ِ مطلق" بخش ، تا در جهان ، "عصیان ِ مطلق" باشم.

*

خدایا ! به من "تقوای ستیز" بیاموز ، تا در انبوه ِ مسئولیت نلغزم ، و از "تقوای پرهیز" مصونم دار تا در خلوت ِ عُزلت ، نپوسم .

*

خدایا ! مرا به ابتذال ِ آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان ِ حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

*

خدایا ! مرا هرگز مراد ِ بی شعورها و محبوب ِ نمک های میوه مگردان .

*

خدایا ! اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید ِ "شبه آدم های اندک" [اشباه الرجال ] را متوجه شوم ، چه ، دوست تر می دارم "بزرگواری گول خور" باشم تا ، همچون اینان ، "کوچکواری گول زن".

*

خدایا ! مرا از فقر ِ ترجمه و زبونی ِ تقلید نجات بخش تا قالبهای ارثی را بشکنم ، تا در برابر "قالب ریزی" ِ غرب ، بایستم و تا - همچون این ها و آن ها - دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم !

*

خدایا ! مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایۀ کتاب ، ترازو و آهن استوار کنم ، و دلم را از سه سرچشمۀ حقیقت ، زیبایی و خیر سیراب سازم .

*

خدایا ! این کلام مقدس را که به "روسو" الهام کرده ای ، هرگز از یاد من مبر که :"من دشمن ِ تو و عقاید ِ تو هستم ، اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم "!

*

خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند ، مرا با "نداشتن" و "نخواستن" ، رویین تن کن .

     

خدایا ! در تمام عمرم ، به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر ، لحظه ای را در ترجیح "عظمت" ، "عصیان" و "رنج" ، بر "خوشبختی" ، "آرامش" و "لذت" ، اندکی تردید کرده اند .

*

خدایا ! به هر که دوست می داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است . و به هرکه دوست تر می داری ، بچشان که : دوست داشتن از عشق برتر !

*

خدایا ! به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، مذهب بی عوام ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، گستاخی بی خامی ، مناعت بی غرور ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیت ، دوست داشتن بی آنکه دوست بداند ، روزی کن .

*

خدایا ! مرا از همۀ فضایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز ! و به جهالت ِ وحشی ِ معارف ِ لطیفی مبتلا مکن که ، در جذبۀ احساس های بلند ، و اوج معراجهای ماورا ، برق گرسنگی را در عمق چشمی ، و خط کبود تازیانه را بر پشتی ، نتوانم دید !

*

خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظۀ مرگ ، بر بی ثمری ِ لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، افسوس نخورم ، و مُردنی عطا کن که بر بیهودگیش ، سوگوار نباشم .

بگذار آن را من ، خود ، انتخاب کنم ، اما آنچنان که تو دوست داری .

*

خدایا ! "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز ؛ "چگونه مُردن" را خود خواهم دانست .

*

خدایا ! مرا از این فاجعۀ پلید "مصلحت پرستی" - که چون همه کس گیر شده است ، وقاحتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که ، از فرط ِ عمومیتش ، هر که از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید - مصون بدار ، تا به "رعایت مصلحت ، حقیقت را ذبح شرعی نکنم".

*

خدایا ! مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبۀ دین ، با حَمَلۀ تعصب و عَمَلۀ ارتجاع هماواز کند .

که : آزادی ام اسیر پسند عوام گردد.

که : "دینم" در پس "وجهۀ دینی ام" دفن شود .

که : عوامزدگی ، مرا مقلد تقلید کنندگانم سازد .

که : آنچه را "حق می دانم" ، به خاطر آنکه "بد می دانند" ، کتمان کنم !

*

خدایا ! رحمتی کن تاایمان ، نام و نان برایم نیاورد ، قوّتم بخش تا نانم را - و حتی نامم را - در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند ، نه آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

*

خدایا ! همواره تو را سپاس می گذارم که هر چه در راه تو و در راه پیام تو ، پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم ، آنها که باید مرا بنوازند ، می زنند ، آنها که باید همگامم باشند ، سدّ راهم می شوند ، آنها که باید حقشناسی کنند ، حقکشی می کنند ، آنها که باید دستم را بفشارند ، سیلی می زنند ، آنها که باید در برابر دشمن دفاع کنند ، پیش از دشمن حمله می کنند و آنها که باید در برابر سمپاشی های بیگانه ، ستایشم کنند ، تقویتم کنند ، امیدوارم کنند و تبرئه ام کنند ؛ سرزنشم می کنند ، تضعیفم می کنند ، نومیدم می کنند ، متهمم می کنند ، تا - در راه تو - از تنها پایگاهی که چشم یاری ای دارم و پاداشی ، نومید شوم ، چشم ببندم ، رانده شوم ... تا تنها امیدم تو شود ، چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند ، تنها از تو یاری طلبم ، تنها از تو پاداش گیرم ، در حسابی که با تو دارم ، شریکی دیگر نباشد ، تا :

تکلیفم با تو روشن شود ، تا تکلیفم با خودم معلوم گردد ، تا حلاوت ِ "اخلاص" را - که هر دلی اگر اندکی چشید ، هیچ قندی در کامش شیرین نیست - بچِشَم .

خدایا ! اخلاص ، اخلاص !

***

ای خداوند ! به علمای ما مسئولیت ، و به عوام ما علم ، و به مؤمنان ما روشنایی ، و به روشنفکران ما ایمان ، و به متعصبین ما فهم ، و به فهمیدگان ما تعصب ، و به زنان ما شعور ، و به مردان ما شرف ، و به پیران ما آگاهی ، و به جوانان ما اصالت ، و به اساتید ما عقیده ، و به دانشجویان ما ... نیز عقیده ، و به خفتگان ما بیداری ، و به بیداران ما اراده ، و به مبلّغان ما حقیقت ، و به دینداران ما دین ، و به نویسندگان ما تعهد ، و به هنرمندان ما درد ، و به شاعران ما شعور ، و به محققان ما هدف ، و به نومیدان ما امید ، و به ضعیفان ما نیرو ، و به محافظه کاران ما گستاخی ، و به نشستگان ما قیام ، و به راکدان ما تکان ، و به مُردگان ما حیات ، و به کوران ما نگاه ، و به خاموشان ما فریاد ، و به مسلمانان ما قرآن ، و به شیعیان ما علی ، و به فرقه های ما وحدت ، و به حسودان ما شفا ، و به خودبینان ما انصاف ، و به فحاشان ما ادب ، و به مجاهدان ما صبر ، و به مردم ما خودآگاهی ، و به همۀ ملت ما : همت ِ تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش .

 

پانوشت : هر کدام ما شاید - و حتما - مشمول بخشهایی ( کم یا زیاد )از این دعاهای از دل بر آمده و شگفت هستیم ؛ پس همه مان "آمین" گوی این دعاها باشیم ...

 

سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

* این است که شهید غسل ندارد ، و شهید کفن ندارد و شهید حساب و کتاب ِ قیامت ندارد . زیرا آن انسانی که گناه می کرد و خطا می کرد ، بودن ِ پیش از شهادت را ، خود ِ شهید ، پیش از مرگ قربانی کرده است ، و اکنون "حضور یافته است ".

* شهادت ، در یک کلمه ، بر خلاف تاریخهای دیگر که حادثه است ، درگیری است ، مرگ تحمیل شده بر قهرمان است ، تراژدی است ؛ در فرهنگ ما یک "درجه" است ، وسیله نیست ؛ خود ، هدف است ، اصالت است ، خود ، یک تکامل ، یک عُلُو است ، خود یک مسئولیت بزرگ است ، خود یک راه نیم بُر به طرف ِ صعود به قلۀ معراج بشریت است ، و یک فرهنگ است .

* شهادت ، دعوتی است به همۀ عصرها ، و به همۀ نسلها ، که : اگر می توانی ، بمیران ! و اگر نمی توانی ، بمیر !

* ما از وقتی که ، به گفتۀ جلال ، "سنت شهادت را فراموش کرده ایم ، و به مقبره داری شهیدان پرداخته ایم ،مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده ایم " ، و از هنگامی که به جای شیعۀ علی بودن و از هنگامی که به جای شیعۀ حسین بودن و شیعۀ زینب بودن ، یعنی "پیرو شهیدان بودن" ، زنان و مردان ِ ما "عزادار ِ شهیدان" شده اند و بس ، در عزای همیشگی مانده ایم !

* اینکه حسین فریاد می زند - پس از اینکه همۀ عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن و کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند - فریاد می زند که " آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟" - هل من ناصر ینصرنی؟- مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سؤال ، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همۀ ماست ، و این سؤال ، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند ، و دعوت شهادت او را به همۀ کسانی که برای شهیدان حرمت و عظمت قائلند اعلام می نماید.

* آنها نشان دادند ،شهید نشان می دهد و می آموزد و پیام می دهد که در برابر ظلم و ستم ، ای کسانی که می پندارید "نتوانستن از جهاد معاف می کند" ، و ای کسانی که می گویید " پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد که بر خصم غلبه شود " ، نه ! شهید ، انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود ، و اگر دشمنش را نمی شکند ، رسوا می کند.

* و شهید ، قلب تاریخ است . همچنانکه قلب به رگهای خشک اندام ، خون حیات و زندگی می دهد ، جامعه ای که رو به مردن می رود ، جامعه ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده اند ، و جامعه ای که به مرگ تدریجی گرفتار است ، جامعه ای که تسلیم را تمکین کرده است ، جامعه ای که احساس مسئولیت را از یاد برده است ، و جامعه ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است ، و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است ، شهید همچون قلبی ، به اندامهای خشک ِِ مُردۀ بی رمق ِ جامعه ، خون خویش را می رساند و بزرگترین معجزۀ شهادتش این است که به یک نسل ، ایمان جدید به خویشتن را می بخشد .

* شهید که حاضر است ، در همۀ صحنه های حق و باطل ، در همۀ جهادهای میان ظلم وعدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همۀ انسانها بدهد که وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنۀ حق و باطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش ! وقتی در صحنۀ حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ، چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است . شهادت ، حضور در صحنۀ حق و باطل همیشۀ تاریخ است .

* آنها که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند ، اما کار آنها که از آن پس زنده می مانند دشوار است و سنگین . و زینب مانده است ، کاروان اسیران در پی اش و صفهای دشمن ، تا افق ، در پیش راهش و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش . وارد شهر می شود ...

* اگر یک خون پیام نداشته باشد ، در تاریخ گنگ می ماند و اگر یک خون پیام خویش را به همۀ نسلها نگذارد ، جلاد ، شهید را در حصار یک عصر و یک زمان محبوس کرده است . اگر زینب ، پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید ، کربلا در تاریخ [ محبوس] می ماند و کسانی که به این پیام نیازمندند از آن محروم می مانند و کسانی که با خون خویش ، با همۀ نسلها سخن می گویند، سخنشان را کسی نمی شنود ، این است که رسالت زینب سنگین و دشوار است .

* هر انقلابی دو چهره دارد : چهرۀ اول : خون و چهرۀ دوم : پیام .

* هر کس اگر مسئولیت پذیرفتن حق را انتخاب کرده است ، و هر کس که می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه ، مسئولیت آزاده انسان بودن یعنی چه ، باید بداند که در نبرد همیشۀ تاریخ و همیشۀ زمان و همه جای زمین - که همۀ صحنه ها کربلاست ، و همۀ ماهها محرم و همۀ روزها عاشورا - باید انتخاب کند : یا خون را ، یا پیام را ؛ یا حسین بودن را ، یا زینب بودن را ؛ یا آنچنان مردن را ، یا اینچنین ماندن را . اگر نمی خواهد از صحنه غایب باشد .

* آنها که رفتند ، کاری حسینی کردند

و آنها که ماندند ، باید کاری زینبی کنند

و گرنه یزیدی اند !

 

پانوشت : گزیده های بالا از کتاب "حسین وارث آدم" ( مجموعه آثار ، جلد ١٩) ، اثر دکتر علی شریعتی به مناسبت ایام محرم انتخاب شده است . روحش شاد.

 

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

   

١- نطق در جلسه علنی مجلس شورای ملی : ما که آمده ایم اینجا وکیلیم ، ولی نیستیم . وکیل این است که نظر موکلینش را بداند و بنده از تمام موکلین خودم که سی کرور می باشند یکی را نمی دانم که راضی باشد ما حقوقمان را سیصد تومان بکنیم . چرا ؟ برای اینکه ندار هستند ، فقیرند ، بی چیزند .

٢- دکتر سید حسین مکی : به خاطر دارم یکی از زمامداران ، در ١٩ سال قبل به من گفت : " با مدرس چه می توانم بکنم ؟ نه پول می گیرد که به او پول بدهم ، نه والی و وزیر می شود که او را تطمیع کنم . ناگزیرم با او راه بروم و نظریات او را قبول کنم ".

اگر رضا شاه در اغتشاشات کشته شده بود خونش هدر بود

مکی در جای دیگری می نویسد : رضا خان پس از آنکه به سلطنت رسید ، به تصور اینکه اگر شغل مهمی به مدرس واگذار نماید خواهد توانست از مخالفتش بکاهد و او را موافق خود گرداند از مخالفت وی ایمن گردد ! اما این تصور رضا شاه غلط از آب در آمد ، زیرا مدرس کسی نبود که فریب رنگ و بو را خورده با اشتغال به مشاغل مهم فریفته گردد و دست از انتقاد بردارد . محل درس مدرس ، مرکز تبلیغ علیه کارهای خلاف قانون شده بود و هنگام تدریس به طلاب ، شواهدی می آورد و امثله ای بیان می نمود و بی پرده مطالبی می گفت که پسند خاطر دیکتاتور نبود و کارآگاهان که در پای درس مدرس بودند گفته های او را آب و تاب بیشتر کرده ، گزارش می دادند . یک روز مدرس در "باب مزدحم در فقه " تدریس می نموده و چنین گفته بود : " در ازدحام اگر کسی کشته شد خونش هدر است و باید دیه او را حاکم شرع بدهد . مثلا روز دوم حَمَل ١٣٠٣ که سردار سپه به مجلس آمد و زد و خورد بود اگر سردار سپه کشته می شد ، خونش هدر بوده است ".

 

٣- دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی : معروف است که در جنگ بین الملل اول و تشکیل حکومت موقت در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی از اعضای کابینه حکومت موقت به اسلامبول گردید ، موقع حرکت از داخل ترکیه چون تصمیم ناگهانی بود جای کافی در قطار نداشتند . دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس دستور داد یک واگن اختصاصی به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص ( ضابط ) از این گروه حفاظت کنند . مرحوم مدرس به عادت طلبگی ، آدم منظم و با سلیقه ای بود و خودش وسایل زندگی خود را فراهم می کرد . در بین راه یک جا خواستند استراحت کنند . مدرس بلند شد و قلیان تمیزی چاق کرد و چای خوش عطری دم کرد. ( " امیر خیزی" ناقل این داستان ، هم در این سفر سمت مترجمی داشت ) . چند چای و یک قلیان برد و به ضابطان ( نگهبانان) داد. رئیس ضابطان از چای خیلی خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزاری مرحوم مدرس ، تصور کرد که او قهوه چی هیئت است . با اشاره دستور داد که چای دیگری هم بدهد . مرحوم مدرس با کمال خوشرویی چای دوم را برد . وقتی به اسلامبول نزدیک شدند ، رئیس ضابطان پیش آمد و به امیر خیزی گفت می خواهد پول چای را بپردازد. امیر خیزی پاسخ داد لازم نیست . آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه این پیرمرد قهوه چی بشود . در همین موقع قطار از حرکت ایستاد . جمعی به استقبال هیئت آمده بودند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. افسر ضابط که با تعجب و حیرت می نگریست ا ز امیر خیزی جریان واقع را پرسید . او به افسر ضابط گفت که اصولا این واگن به احترام همین پیرمرد محترم - جناب مدرس - به قطار اضافه شده است . رئیس افسران پس از شنیدن این مطالب و دیدن آن استقبال با شکوه شرمنده شد و با کمال تعجب رو به دوستان خود کرد و به زبان ترکی گفت : به خدا قسم که بعد از حضرت عُمَر ، افندی به این بزرگواری ندیده ام .

  

۴- دکتر علی شریعتی : می گویند در یکی از جلسات مجلس شورای ملی ، دولت لایحه ای آورده بود و هنگام اخذ رای ، شماره نمایندگان مخالف و موافق با آن برابر بود . جلسه در انتظار ورود یک نماینده بود تا نتیجۀ رای گیری مشخص شود ، سرنوشت لایحه تنها به رای مثبت یا منفی همین یک تن بستگی داشت . لحظاتی در انتظار گذشت و همه چشمها به در ورودی دوخته بود و کسی نیامد .

مرحوم مدرس رهبر جناح مخالف دولت بود ، ناگهان چشمش به یکی از نمایندگان حاضر در جلسه افتاد که سر در گریبان برده چرت می زد ( خر مقدسی از همان نوع نمایندگانی که عین الدوله در پاسخ به مشروطه خواهان که خواهان "عدالتخانه" و انتخاب نمایندگان ملت بودند ، گفت : دربار با درخواست شما در تشکیل عدالتخانه و انتخاب وکلایی از طرف ملت برای تشکیل مجلس شورای ملی موافقت دارد مشروط به یک شرط و آن اینکه وکلا در امور سیاسی مملکتی به هیچ وجه دخالت نکنند !) البته که وکیل مزبور از موافقان دولت بود و بی شک رایش با لایحه ! ولی اتفاقا به خاطر مقدس مآبی زیادی که داشت ، به مدرس هم شخصا ارادتی می ورزید ( البته به علت سیادت و لباس روحانی او ) . مدرس ِ هوشیار ، بی درنگ کنارش نشست و گفت : این کار معلوم نیست تا کی به طول بکشد ، ظهر شده است . بهتر نیست برویم توی حوضخانۀ مجلس ، نمازمان را بخوانیم و برگردیم ؟ با هم جلسه را ترک کردند و در حوضخانه وضو گرفتند و همین که خر مقدس به نماز ایستاد ، مدرس از حوضخانه بیرون آمد و در را از پشت بست و بسرعت خود را به جلسه رساند و اعلام رای کرد و لایحه دولت ، با یک رای کمتر رد شد !

پس از ختم کار ، مدرس برگشت و در را گشود و با لهجه اصفهانی شیرین خود به زندانی ابله خویش گفت : آخر مومن ! حالا چه وقت نماز بود ؟!

۵- وی در موقع انتخابات دوره ششم مجلس ، تولیت مدرسه سپهسالار را عهده دار بود . مطابق مقرراتی که خود ِ آن مرحوم وضع کرده بود ، حقوق و جیرۀ طلاب در چهار قسط ِ هفتگی پرداخت می شد و هر یک از طلاب که در امتحان درسی هفتگی موفق نمی شد حق دریافت حقوق آن هفته را نداشت .

به گواهی ِ سه نفر از اشخاص معروف به صحت ِ قول ، یکی از طلاب که به نفع مرحوم مدرس و رفقای آن مرحوم در انتخابات تهران کوشش ِ فراوان کرده و به همین جهت از درس و امتحان ، یک هفته بازمانده بود اصرار داشت که حقوق آن هفته را به رایگان بگیرد . مرحوم مدرس با تذکر اینکه حاضر است سه مقابل ( سه برابر ) ِ جیرۀ مدرسه را از محل دیگر بدهد ، از حوالۀ جیره خودداری و حتی در پاسخ یکی از حاضران که اظهار کرده بود بدون این تذکر ، ممکن است از محل دیگر بدهید ، فرمود : نخیر ، این عمل نوعی تزویر است . او باید بداند که مزد ِ کار ِ دیگر را از محل خودش می گیرد ، اما پرداخت جیرۀ مدرسه منوط است به خواندن درس و بس !

۶- یک بار که شهریه طلاب ، دیر رسیده بود ، وضع طلاب خوب نبود و عده ای گرسنه بودند . طلبه ای به نزد مدرس آمد . مدرس به او یک پول داد و گفت برو نان بخر . طلبۀ دیگری آمد و مدرس پولی دیگر برای خریدن نان به او داد . من تعجب کردم و گفتم : مدرس ! هنوز که شهریه نرسیده ، پس تو پول از کجا آورده ای ؟ مدرس جواب داد : مگر "مرد" هم بی پول می شود ؟ امشب بیا منزل تا به تو نشان دهم که پول از کجا می آورم . شب رفتم منزل مدرس . صبح زود از خواب بلند شدیم . پس از خواندن نماز ، مدرس طناب و سطلی برداشت و در کوچه راه افتادیم . مدرس فریاد می زد : آب [ حوض ] می کشیم ، آب می کشیم. خلاصه در خانه ای مشغول کار شدیم . پس از اتمام کار ، مدرس سه پول ، مزد گرفت . آنگاه رو به من کرد و گفت : با این سه پول ، هم می توانم خودم نان بخورم و هم به دو طلبه کمک کنم .

٧- در جریان استیضاح مدرس ، سردار سپه مثلا برای جواب دادن به مجلس آمد و پیش از تشکیل جلسه در ایوان ایستاد تا صدای زنده باد و مرده باد ِ مزدوران خود را بشنود و در واقع آنها را سان ببیند . در همین اثنا ، مدرس سر رسید . ماموران فریاد زدند : زنده باد سردار سپه . مدرس با بی اعتنایی عصای خود را به زمین زد و گردنش را کج کرد که مثلا باشد ، چه می شود ! بعد ماموران صدا در آوردند که مرده باد مدرس . در اینجا مدرس قدی علم کرده متوجه جمعیت تماشاچیان شد و عصا را رو به آنها کرده گفت : مردم ! بگویید زنده باد مدرس . اثر حرف و جاذبه سید ، طوری جماعت را منقلب ساخت که همه فریاد زدند : زنده باد مدرس . بعد برای اینکه مدرس اظهار قدرت بیشتری کند مجددا رو به جمعیت آورد و گفت : مردم ! بگویید مرده باد سردار سپه . مردم این بار بیش از بار اول مجذوب و مرعوب سید شدند و فریاد کشیدند : مرده باد سردار سپه . مدرس پس از این پیروزی ، از پله ها بالا رفت و در بالکن ، یقه سردار سپه را گرفت و رو به مردم کرد که بگویید : صد بار مرده باد سر دار سپه ، صد بار زنده باد مدرس .

جمعیت که از رشادت و دلیری سید به هیجان آمده بودند ، همان طور فریاد زدند: صد بار مرده باد سردار سپه ، صد بار زنده باد مدرس . سردار سپه از این اهانت سخت بر آشفت و با مدرس چنان گلاویز شد که می خواست سید را از بالکن به زیر بیندازد که قائم الملک و سردار معظّم خراسانی مانع شدند و سردار سپه با حال خشم از مجلس رفت .

٨- در انتخابات دوره پنجم مجلس ، برای اینکه به آرای مرحوم مدرس لطمه ای بزنند ، سندی جعل می کنند که " مبلغ یک هزار و دویست لیره توسط حضرت والا شاهزاده نصرت الدوله دامت شوکتها برای بعضی مخارج لازمه به اینجانب واصل گردید. سید حسن مدرس" .

مرحوم مدرس با اینکه موقع انتخابات و رای گیری بود و ممکن بود در آرای او خیلی تاثیر داشته باشد و حق داشت که از خودش دفاع کرده و آن را در روزنامه ها و منابر تکذیب کند ، سکوت کرد و گذاشت تا انتخابات تمام شود . وقتی انتخابات تمام شد ، آن وقت به مدیر روزنامه طوفان ، این متن را نوشت :

       

" بسم الله الرحمن الرحیم . همسفر محترم آقای برمکی در شماره ٧٢ جریده طوفان ، نسبت به دریافت ١٢٠٠ لیره از شاهزاده نصرت الدوله به من داده بودید . می دانم مقصود ، مشوش نمودن ذهن مردم است در انتخابات ، لذا من امساک کرده بعد از گذشتن موقع آرا مصدّع شدم . اولا این مسئله محال عادی است و قویا نسبت به حقیر ، بحول الله و قوّته نسبت به گذشته و آینده تکذیب می کنم . علاوه بر اینها سازنده [ ! ] نمی دانسته که در امور غیر شرعیه ، امضای من فقط "مدرس" است . فی لیله ٩ شوال  ١٣۴١ - مدرس "

٩- در موقع تولد دخترشان فاطمه بیگم ، ضمن ثبت تاریخ تولد او ، این مطلب را نوشته اند :

" بسم الله الرحمن الرحیم . ای نور چشم فاطمه بیگم . شما را به خداوند سپردم . به شما نصیحت می کنم سه مطلب را : اول نماز را با قرآن خواندن ترک نکن . دویم پدر و مادر را دعا کن . سیم در زندگانی خود قناعت کن ".

١٠- در پاسخ به نامه خواهر زاده شان دکتر محمد حسین مدرسی درباره مسائل تحصیلی ایشان آورده اند :

" ... لکن شما دانسته باشید کتاب جمع نمودن ، غیر از علم فرا گرفتن است . شما تحصیل کنید ، کتاب خودش پیدا می شود.

آب کم جو تشنگی آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست ".

 

 

پانوشت اول : این خاطرات بر گرفته از پژوهش مفصلی است که در سال ١٣۶٩ با همکاری دوست عزیزم " سید مصطفی سادات " که الان از دیپلماتهای خوب وزارت امور خارجه است ، در ٩ فصل و هر فصل چندین خاطره و حکایت تاریخی از مجاهد شهید آیت الله سید حسن مدرس انجام دادیم و در صفحه "اندیشه ها"ی روزنامه کیهان در تاریخ ١١/٩/١٣۶٩ به چاپ رساندیم .

پانوشت دوم : پس از  خواندن این حکایات ، به یاد جملات و تاکیدات مکرر امام خمینی بیفتید که به نمایندگان مجلس شورای اسلامی یاد آور می شد که مثل مدرس باشید هر چند که نمی توانید مثل او بشوید!

پانوشت سوم : شاید تصادف جالبی باشد دو روزنوشت قبلی و فعلی من که هر دو درباره آخوندها و روحانیان زیرک و زرنگ شده است . می توانید از خاطره مندرج در روزنوشت قبلی هم بهره ببرید !

 

 

 

سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

از کسانی که در دهه منتهی به انقلاب اسلامی و دهه  اول آن  ، در مطبوعات و رسانه ها و سخنرانی ها حضوری جدی و بحث انگیز داشت ، مرحوم اقبال لاهوری شاعر و متفکر اسلامی و انقلابی پاکستان بود .

            

شاید بخش مهمی از مطرح بودن اقبال در ایران را باید مدیون بیدارگرانی چون دکتر شریعتی و استاد شهید مرتضی مطهری دانست که با تجلیل از اقبال در نوشته ها و سخنان خود ، نسل جوان آن روز کشورمان را با این اندیشمند بزرگ جهان اسلام مانوس کردند ؛ انسی که شاید بیش از یک دهه عمر نداشت و اکنون بسیاری از جوانان و دانشجویان ما حتی نامی هم از اقبال نشنیده اند چه رسد به اینکه با شعر و اندیشه ها و مبارزات او هم آشنا باشند .

امروز سالروز تولد این مرد بزرگ است و به همین مناسبت ، یکی از معروفترین اشعار فارسی او را که در سالهای پیش گفته در مطبوعات و صدا و سیمای ما جای خاصی داشت ، زینت بخش این وبلاگ می کنم.

روح تمامی اندیشمندان مومنی که قدمی و قلمی در راه آگاهی و بیداری و بصیرت ِ مسلمین و مستضعفان و به قول فرانتس فانون "دوزخیان زمین " زدند شاد .

***

١ - ای غنچه خوابیده ، چو نرگس نگران خیز !

کاشانه ما رفت به تاراج ، غمان خیز !

از ناله مرغ سحر از بانگ اذان خیز !

از گرمی هنگامه آتش نَفَسان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

٢ - خورشید که پیرایه به سیماب سحر بست

آویزه به گوش سحر از خون جگر بست

از دشت و جبل ، قافله ها رخت سفر بست

ای چشم جهان بین ! به تماشای جهان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

٣- خاور ، همه مانند غبار ِ سر ِ راهی است

یک ناله خاموش و اثر باخته آهی است

هر ذره این خاک ، گره خورده نگاهی است

از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

۴ - دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست ؟

دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست ؟

بیگانه آشوب و نهنگ است ، چه دریاست ؟

از سینه چاکش ، صفت ِ موج ِ روان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

۵ - این نکته ، گشاینده اسرار نهان است

مُلک است تن ِ خاکی و دین ، روح ِ روان است

تن زنده و جان زنده ، ز ربط تن و جان است

با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

۶ - ناموس ازل را تو امانی ، تو امینی

دارای جهان را ، تو یساری تو یمینی

ای بنده خاکی ! تو زمانی ، تو زمینی

صهبای یقین در کش و از دیر گُمان خیز !

                             از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

٧ - فریاد ز افرنگ و دلاویزی افرنگ

فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ

عالَم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ

معمار حرم ! باز به تعمیر جهان خیز !

                            از خواب گران ، خواب گران ، خواب گران خیز !

                                                                  از خواب گران خیز !

 

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

ای ازلی مرد برای ابد
بی تو زمین سرد ، برای ابد

نام قدیمت زلب حادثه
نعره برآورد برای ابد

پلک تو شد باز به روی دلم
پنجره گسترد برای ابد

هر گل سرخی که جدا از تو رُست
زرد شود زرد ، برای ابد

غیر دلت لشکر اندوه را
کیست هماورد برای ابد؟

نام تو عیّار ز روز ازل
خصم تو نامرد برای ابد

چشم تو در عین تحیّر شکفت
آینه پرورد برای ابد

دست تو از روز ازل زد رقم
بهر دلم درد، برای ابد

مست شد از باده روشنگرت
این دل شبگرد برای ابد

صبح ازل مهر تو در من گرفت
شعله ورم کرد برای ابد

***

پ .ن ١  : لحن جلالی و روح حماسی اشعار حسن حسینی به همراه  ظرایفی که از "منطق" بهره می گیرد ، همیشه غزلیات او را برای من دلچسب و به یاد ماندنی  کرده است  . روز مرد ، روز پدر و روز میلاد برترین آفریده خدا بعد از پیامبر اعظم "ص" مولای زخم و درد و عدالت و تقوا علی "ع" بر همه دوستان خوب و مخاطبان "آب و آتش" خجسته باد. عیدتان مبارک .

پ . ن ٢ : یک بار دیگر شعر را با توجه به ظرایف ادبی آن بخوانید و فاتحه ای نثار روح پاک سید حسن حسینی کنید.

پ . ن ٣ : شاید یکی دو بار این عبارات جامعه شناسانه را از دکتر شریعتی درباره تفاوت امام علی "ع" در انقلابیگری قبل و بعد از رسیدن به حکومت در همین وبلاگ نقل کرده ام اما باز هم برای مخاطبان جدیدم پیوند آن را در اینجا می گذارم تا بخوانند و در تحیر یک تحلیل فرو روند.

شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

روایت اول :

یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان !

سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را !

به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که :

میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود

در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟

و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"!

فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود !

و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف !

روایت دوم :

من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "!

روایت سوم :

در رستوران دانشجویی  ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم !

 

 

پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی ، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ( چاپ دوم : 1359 ) انتخاب کرده ام  .

روایت اول : صفحات 44 و 45.

روایت دوم : صفحه 70.

روایت سوم : صفحه 111.

سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

خواهران و برادران !

اکنون شهیدان مرده اند ، و ما مرده ها زنده هستیم . شهیدان سخنشان را گفتند ، و ما کرها مخاطبشان هستیم . آنها که گستاخی آن را داشتند که - وقتی نمی توانستند زنده بمانند - مرگ را انتخاب کنند ، رفتند ، و ما بی شرمان ماندیم ، صدها سال است که مانده ایم .

...

اکنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها ، در همه جنگها ، و در همه جهادها ، در همه صحنه های زمین و زمان اعلام کرده است ، در کربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت کند .

و تو ، و من ، ما باید بر مصیبت خود بگرییم که حضور نداریم .

آری ، هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام ! رسالت نخست را حسین و یارانش امروز گزاردند ، رسالت خون را . رسالت دوم ، رسالت پیام است ، پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است . زبان گویای خونهای جوشان و تن های خاموش ، در میان مردگان متحرک بودن است . رسالت پیام از امروز عصر آغاز می شود. این رسالت بر دوشهای ظریف یک زن ، "زینب"! - زنی که مردانگی در رکاب او جوانمردی آموخته است ! - و رسالت زینب دشوارتر و سنگینتر از رسالت برادرش .

آنهایی که گستاخی آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند ،تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده اند ، اما کار آنها که از آن پس زنده می مانند دشوار است و سنگین . و زینب مانده است ، کاروان اسیران در پی اش ، و صفهای دشمن ، تا افق، در پیش راهش ، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش . وارد شهر می شود ، از صحنه بر می گردد ، آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام می رسد . وارد شهر جنایت ، پایتخت قدرت ، پایتخت ستم و جلادی شده است . آرام ، پیروز ، سراپا افتخار ، بر سر قدرت و قساوت ،  بر سر بردگان مزدور ، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می زند :"سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد : افتخار نبوت ، افتخار شهادت ..."

...

هر انقلابی دو چهره دارد : خون و پیام .

و هر کسی اگر مسئولیت پذیرفتن حق را ، انتخاب کرده است ، و هر کسی کهن می داند مسئولیت شیعه بودن یعنی چه ، مسولیت آزاده انسان بودن یعنی چه ، باید بداند که در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین - که همه صحنه ها کربلاست ، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا - باید انتخاب کند : یا خون را ، یا پیام را ، یا حسین بودن را ، یا زینب بودن را ، یا آنچنان مُردن را ، یا اینچنین ماندن را .

اگر نمی خواهد از صحنه غایب باشد .

عذر می خواهم . در هر حال وقت گذشته است و دیگر فرصت نیست ، و حرف بسیار است و چگونه می شود ، با یک جلسه ، از چنین معجزه ای که حسین در تاریخ بشر ساخته است ، و زینب پرداخته است ، سخن گفت ؟

آنچه می خواستم بگویم حدیث مفصلی است که در این مجمل می گویم به عنوان رسالت زینب ، "پس از شهادت" ، که :

"آنها که رفتند ، کاری حسینی کردند ،

و آنها که ماندند ، باید کاری زینبی کنند ،

                                  و گرنه یزیدی اند "!

بخشی از سخنرانی "پس از شهادت " دکتر علی شریعتی که در شب شام غریبان در اسفند ماه سال ١٣۵٠ در مسجد جامع نارمک تهران ایراد کرده بود .

حتما در پاسخ به این جملات بوده است که شهید سید مرتضی آوینی این سوال را از ما پرسیده است :

" ای دل ! تو چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند !..."

کتاب "فتح خون" (روایت محرم) ، کانون فرهنگی هنری ایثارگران ، صفحه ۴۶.

پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

"... و اکنون حسین "ع" آمده است ، در برابر این قدرتی که هم افکار دستش است ، هم دین ، هم قرآن ، هم قدرت ، هم زور و هم تیغ و هم تبلیغات و هم همه سلاح و بیت المال و همه وراثت پیغمبر در دست اوست .

                      

حسین ظاهر شده است ، با دستهایی خالی ؛ هیچ چیز در دست ندارد . چکار می تواند بکند ؟ آیا حسین هم می تواند همانند زاهدان به گوشه خلوت عبادت بخزد و به نام اینکه فرزند علی "ع" و فاطمه "س" است و نواده عزیز پیغمبر"ص" ، و بنابر این بهشت برایش تضمین شده است ، خاموش باشد ؟ او اطمینانی را که مومنین ما دارند ندارد، او مسئول است ؛ او می تواند مسئولیت جهاد را برای رسیدن به تقرب خداوند ، با کتاب دعا که ساده تر است عوض کند ؟ نمی تواند . سال ۶٠ هجری است و کتاب دعا هنوز چاپ نشده است !

دو کار می تواند بکند : یکی اینکه بگوید : نه ، چون نمی توانم مبارزه سیاسی یا بین امیه بکنم ؛ زیرا نیرو می خواهد ، و ندارم ؛ پس بنشینم و به مبارزه علمی و فکری بپردازم . چنین کاری را حسین نمی تواند بکند .

اگر امام صادق "ع" در قرن خودش ، یعنی در نسل ششم ، سالهای ١٢٠ و ١٣٠ این کار را می کند ، به خاطر این است که ...

اما در زمان امام حسین "ع" چنین خطری وجود ندارد . سال ۶٠ هجری است . هنوز از فلسفه های غربی خبری نیست ،  از علم کلام های پیچیده خبری نیست ، از تصوف های شرقی خبری نیست ، از علومی که واقعیت و حقیقت اسلام را مسخ کرده خبری نیست . اسلام هنوز متن دست نخورده اش هست ، خاطره اش هست ، آشناییش در ذهن اغلب مردم هست .

معاویه از خدا می خواهد که امام حسین بیاید در خود مسجد دمشق بنشیند و فقه درس بدهد ، تفسیر درس بدهد ، معارف اسلامی درس بدهد ، توحید درس بدهد ، تفسیر آیات قرآن و سیره پیغمبر و هر چه دلش می خواهد درس بدهد . بودجه اش کاملا تامین است ! فقط به آن "کارهای سیاسی" که برای امام "سبُک" است ! کاری نداشته باشد . 

ولی حسین می داند که " ارزش هر کاری در جامعه به اندازه ای است که دشمن از آن کار ضرر می بیند ". چه کار بکند ؟ باید قیام بکند ، قیام مسلحانه بکند ، اما قیام مسلحانه "توانستن" می خواهد و حسین "نمی تواند".

... کاملا معلوم است که نمی گذارند ؛ اگر یک شخصیت ، حتی یک فرد عادی سیاسی مخالف ، بخواهد از کشوری بیرون رود تا خود را در بیرون از مرز ، به نیروهای انقلابی ضد این رژیم برساند و با آنها در مبارزه شرکت کند ، با چه شکلی و در چه شرایطی خودش را به آنجا می رساند ؟ مسلما باید اعلام نکند ، دعوت را علنی نسازد ، هدفش را و حتی سفرش را مخفی نگاه دارد تا کسی متوجه نشود ، پنهانی به آن سو فرار کند ، و این بدیهی و طبیعی است . اگر آمد رسما به دولت گفت که من ِ انقلابی ِ مخالف با رژیم تو که حاضر نشدم با تو بیعت کنم ، می خواهم بروم خارج از مرز ، به گروه انقلابی و شورشی بپیوندم ، آنها از من خواسته اند رهبری انقلاب علیه شما را به عهده گیرم و فعلا برای اینکه رهبری شورشی را در دست بگیرم قصد خروج از کشور را دارم ، و برای خروج از مرز تقاضای گذرنامه دارم ! خوب معلوم است نمی دهند ، و معلوم است که دستگیرش می کنند و معلوم است که نابودش می کنند.

اما حسین چنین کاری می کند ! به حکومت اعلام می کند ، و به قدرت و به ارتش و همه نیروی حاکم و به همه مردم رسما و علنا و با قاطعیت و صراحت می گوید که من بیعت نمی کنم و از این جا می روم ، من به هجرت به سوی مرگ دست زدم ، حرکت کردم .

اگر مردم ناگهان صبح که بر میخاستند ، می دیدند که حسین نیست ، اگر حسین پنهانی و تنها از شهر بیرون می رفت و خودش را به قبایلی می رساند ، اگر به همان شکل که پیغمبر مهاجرت مخفیانه کرده بود ، و بعد از مدتی حکومت مرکزی ناگهان او را در کوفه می دید - در میان شورشی ها - ، معلوم بود که حسین به عنوان قیام علیه حکومت ، دست به کار شده است . اما با شکل کاروانی که حرکت می دهد و شکل حرکتی که انتخاب می کند ، نشان می دهد که حسین برای کار دیگری حرکت کرده است ، کاری که نه گریز است ، نه انزواست ، نه تسلیم است ، نه ترک مبارزه سیاسی برای آغاز مبارزه فکری و علمی و فقهی و اخلاقی و امور خیریه ، و نه قیام نظامی است ! 

( پس ماهیت قیام حسین "ع" چیست ؟ متن کامل این تحلیل زیبای دکتر علی شریعتی  را در کتاب ارزشمند و جاودانه "حسین وارث آدم" - مجموعه آثار ١٩ - از صفحه ١۴٨ به بعد بخوانید.)

سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

...چه می دانم ؟ این کارها شوخی نیست ؟ یعنی می توان باور کرد که خداوند بزرگ این جور چیزها را می سازد؟ این اِسنادها ، اهانت به حضرت خداوندی است نه حرفهای من . انتساب اینها به خداوند کفر است و بدتر از کفر ؛ دشنام است ...

خواهید گفت :" نه ، مصلحت خداوند اقتضا می فرماید که آدم شر و خونریز و بد و گناهکار هم بیافریند و در این حکمتی است "! این اندازه ها می دانم . من از آدمهای بد و گناهکار و آدمکش صحبت نمی کنم ؛ از آدمهای عوضی و بیخودی و بدلی و ناشیانه و بی معنی و کشکی و "بی..همه چیز"و "هیچ و پوچ" و بی مصرف و بی خاصیت حرف می زنم که شایستگی بد بودن و عرضه گناه کردن هم ندارند! مردی که برای لقمه ای نان و پاره ای استخوان دم می جنباند و پوزه بر کفش ارباب می مالد و تحصیل کرده متشخصی که برای احتمال انزال رتبه ای و جلب عنایت بالاتری به جان کسی دعا می کند ...

... آدمهایی که جرئت ندارند از پیش خود ، بدون اجازه بالاترها ، حرفی را گوش دهند ، آدمی را بفهمند ، از پیش خود بخندند ، مخالفت کنند ، موافق باشند و ... انتخاب کنند ، نه چیزی را ، نه ، حتی خود را ، حالت خود را . همیشه دیگری است که چگونگیشان را می سازد.

آدمهایی که درست دهانه آب انبار خالی و مخروبه اند که هر صدایی را که دم گوششان ول می کنند عینا اما با طنین بیشتری از دهن پس می دهند و با لحن کشدار و پر افتخاری که انگار صدای خود اوست . آدمهایی که با یک خروار سابقه ، پرونده کارگزینی و مدارک علمی و تشویق نامه های مسلسل که از طرف مقامات بالا به طرف پایین صادر شده است مثل یک چغوک ، با یک دانه توت ، نیششان را تا بنا گوش می گشایند و با یک موچست ، روی شانه ای می پرند و از جیر جیر شادی و شعفشان گوش آدم را کر می کنند و از التهاب شوق و خوشبختی ، روی پایشان بند نمی آورند...

... خانواده های واکس زده ای که خیال می کنند با "سر پا تولید مثل کردن" و زبان خود را یکهو و بی خودی فراموش کردن و از تاریخ و فرهنگ خود چیزی ندانستن و حتی اسامی خاص و اصطلاحات رایج را تلفظ نتوانستن و شب ژانویه کاج خریدن و شب نشینی درست کردن ، دیگر آسیایی نیستند و وارث فرهنگ و تاریخ و تربیت اروپا شده اند!

... و واعظی که تا "اما بعد " بیشتر نخوانده است ، روزنامه های خبری و اخبار مجله ها و احتمالا کتابهای فیزیک و شیمی و علوم طبیعی دبیرستانها را تورقی کرده و از مد نظر مستطاب مبارکش گذرانده و حتی در ریاضیات جدیده بر "چهار عمل اصلی" تسلط جامع و کامل به دست آورده ... و نام فارسی کتابش را به دو خط فارسی و لاتین در پشت و پهلوی جلدش کتابت می کند ... و حتی پرتاب آپولو ۱۲  را پس از پرتاب ، از آیه "اذا فتحت السماء" (که قیامت را شرح می دهد!) به "نیکسون خردمند" خبر می دهند.

آدمهای زبون و ذلیل و خپله ای که در پس مذهب و تقدس مذهبی پنهان می شوند و روشنفکران زهوار در رفته ای که از ترس آجان به نیهیلیسم پناه می برند یا برای رفع بی آبرویی پیش رفقا ، پشت ناسیونالیسم یا دیگر ایسمهای آبرومند بی ضرر غایب می شوند و از پس دیوار ایران باستان لاس می زنند و هنرمندانی که از سنگر چپ گرایی پیشتازانه مترقی ، درست "سر موقع" نیش قلم را بر "آسمان" می کوبند و چه سمفونی پر معنایی از هماهنگی ق‍ژ قژ سر قلم آسمانکوب این پیشتازان نو و درق درق ته قنداق تفنگ زمینکوب آن پستازان کهن در میان زمین و آسمان این کویر ساکت طنی انداز است ...

مفصل است . همین قدر که نمونه ای داده باشم از انواع و اقسام لا تعُد و لا تُحصای این گونه "آدمهای هیچ گونه " و "چُس فیل های ناطق" که آبروی اولاد قابیل را هم برده اند!

... برای آدمهای "چهار پایی" ، کفر و دین ، دنیا و آخرت ، ماتریالیسم و ایده آلیسم ، سوسیالیسم و بورژوازی ، مارکس و محمد"ص"، خدا پرستی و رئیس پرستی ، رستم و علی "ع"، انترناسیونال دوم و رایش سوم و امام ششم یکی است .

بهشت این مومنین "چهار پایه" را ببین ! تهوع آور است ! دنیایی است دنیای "بیعاری" ، "عیاشی" و "مصرف". انبار "طعام" و "جماع" و دیگر هیچ!

جویبارهای بهشتی شان چیست ؟ شیر و عسل! همدم همدلشان کیست؟ حور و غلمان! زنهای عظیم الکپل دمبه دار خوش کله پاچه . فاصله میان دو پله نشیمنگاهشان به اندازه فاصله میان مشرق تا مغرب ! ... طول مدت هر جماعی ، هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه ! آن هم نه از این سالهای این دنیا ، از سالهای قیامت که هر روزش هفتصد و هفتاد و هفت هزار سال و ...!! چه اشتهای کثیف و متعفنی !

   

به اینها می خندید؟ چرا ؟ یعنی اینها ایده آلهاشان پست و زشت است ؟ چرا ؟ مگر رئالیسم ، ماتریالیسم ، ناتورالیسم ، اصالت اقتصاد ، فلسفه اصالت زندگی ، لیبرالیسم ، کاپیتالیسم ، سوسیالیسم ، کلکتیویسم و بورژوازی ....( هنوز هم بگویم ؟ باعث خجالت !) ایده آلشان چیست ؟ مگر این بهشتیان روشنفکران واقعیت گرای بیگانه با ایده آلیسم و دشمن ذهنیت و روح و معنویت های ماورای مادی و طبیعی نیستند ؟ اگر بهشتشان به گونه ای دیگر می بود متهم به اتوپیا و تخیل و عرفان بازی و افسانه سازیهای موهوم و "غیر واقعی" می شدند و اکنون که صد در صد رئالیستند و آن هم چه رئالیسم غلیظ سنگین بی غل و غشی !

غالبا یک غفلت ذهنی ساده ای موجب شده است که در قضاوت دچار چنین اشتباهی شوندکه خیال کنند این دو دسته - "مقدس های روشن دل" و " ملوث های روشنفکر " - با هم تناقض جوهری و ذاتی دارند. اختلاف اینان در اختلاف مکان و زمان تحقق آرزوهاشان است و نیز در طریقه رسیدن بدان ، نه در اختلاف نوع و جنس آرزوهاشان. هر دو نیازمند یک چیزند و در آرزو و جست و جوی یک چیز ، یکی از طریق دین و دیگری از طریق دنیا ؛ آن در آن سوی مرگ و این در این سوی مرگ . از این است که هیچ گاه یک روشنفکر دنیا گرا به یک روشندل آخرت گرا اعتراض نمی کند که آنچه می جویی زشت است ، پلید است ، بلکه انتقاد می کند که : نه ، دروغ است ، موهوم است ، غیر ممکن است !...

هر دو شان سر و ته یک کرباسند و فقط رنگشان فرق می کند و گل و بوته ها و نقش و نگارهای طرحشان ، وگرنه شاخه یک درختند ... همه یک دستگاهند : دستگاه مصرف کننده ، نه ، تبدیل کننده ؛ تبدیل کننده غذاهای پاکیزه و میوه های پر شهد لطیف و سبزیهای رنگین و معطر به کود حیوانی ، آبهای زلال و خوشگوار به زهراب .

البته تولیدهای معنوی هم دارند: زرنگی های موشی و حقه های مارمولکی و پوزپوزهای سگی و کینه های شتری و تلون های بوقلمونی و حیله های شغالی و آرامشهای خری و نجابتهای گاوی و حسدهای خروسی و حرصهای مورچه ای و هوسهای خوکی و باد و بروتهای پلنگی و اطاعتهای گوسفندی و جست و خیزهای خرگوشی و ... طویله ای است ، باغ وحشی ! این است معنی "عالم صغیر" در این جور آدمکهای قابیلی !

و این است که مرحوم آیت الله شیخ جعفر شوشتری - اعلی الله مقامه - که از ذریه هابیل بود ، می گفت : بار الها ! این همه زمین و آسمانهای بی در و پیکر  ساکت و بی درک چه سود ؟ این همه آدمهای جور وا جور و همه یک جور و ناجور بیخودی چه فایده ؟ که برای هدایتشان و آدم شدنشان صد و بیست و چهار هزار پیغمبر بفرستی و همه را شکنجه کنند و بکشند و به حرف هیچ کدامشان هم گوش ندهند و هفتاد فرستاده عزیز و گرامی ات را به فاصله صبح کاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد هم بروند پشت پاچال دکانشان راحت بنشینند و مشغول کثافتکاریشان ؟ باز قیامت و ترازو و بهشت و جهنم و آن همه گرفتاریها . آخر فایده این همه زمین و آسمانهای گله گشاد و این همه آدمهای گله گشادتر چیست ؟ یک زمین و آسمان مختصر ، چهار تا آدم حسابی !

***

پ .ن : امسال خسته شده بودم از این که مثل هر سال در روزنامه یا مصاحبه یا وبلاگ نوشتم و گفتم که به خدا دکتر شریعتی مسلمان بوده ، به خدا دفاعی که او از دین و از امامت و ولایت و مرجعیت دینی و حتی ولایت فقیه کرده هیچ روشنفکر و حتی بسیاری از روحانیان انجام نداده اند ، خسته شدم از بس نمونه های فراوان این سالها را ذکر کردم که روشنفکران پس از جلال ، سراغ دکتر آمده اند که او هم از عوامل محکم کننده بنیان حکومت دینی و اسلامی در ایران بوده است و ضربه ای که به دموکراسی و لیبرالیسم زده است هیچ کس دیگر نزده است ، خسته شدم از بس شنیدم و شنیدید که دکتر شریعتی ، معصوم نبوده است و در کارهای او اشتباهات زیادی هم ! وجود داشته است ، خسته شدم از بس از مرحوم آیت الله مشکینی و امام و آیت الله خامنه ای و شهید دکتر بهشتی و اندیشمند فرزانه استاد محمد رضا حکیمی نمونه آوردم که دکتر شریعتی دینداری را به نسل جوان و دانشجوی ما باز گرداند و روح حماسی و عشق به اهل بیت را در آنان دوباره شکوفا کرد . و خسته می شوم که هر ساله باز هم همان کسانی که پاسخهای مستدل بزرگان را نشنیده می گیرند، باز هم روز از نو و روزی را از نو شروع می کنند!

پ .ن 2: می دانم این روزنوشت ، طولانی شد . اما این سخنان باید بالاخره یک بار در محیط اینترنت مطرح شود تا امکان جست و جو پیدا کند و دیگران هم به آن دسترسی داشته باشند ، دیگرانی که سواد یا حوصله تحقیق علمی و متدیک را ندارند و می خواهند با فشردن یک دگمه در موتور جست و جو ، همه چیز را یکجا داشته باشند . پس این طولانی شدن را که خودم بخشهایی از این نوشته مفصل زیبا را خلاصه کرده بودم بر من ببخشایید . هر چند که می دانم زبان دکتر در "هبوط" آنقدر جذاب هست که همه را تا آخر به دنبال خود بکشد و به فکر کردن و تامل وا دارد.

 

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

"حسین یک درس بزرگتر از شهادتش هم به ما داده است ، و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند ؛ مراسم حج را به پایان نمی برد ، تا به همه حج گزاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ ، مومنان به سنت ابراهیم ، بیاموزد که اگر"امامت" نباشد ، اگر "رهبری" نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا ، با خانه بت ، مساوی است . در آن لحظه که حسین ، حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که در همان حال ، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ، زیرا ، شهید که حاضر است ، در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد که : وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنه حق وباطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش !

 

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ؛ چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است .

 

شهادت " حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ " است .

 

 

و غیبت ؟!

 

آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ، اینها همه با هم برابرند ؛ هر سه یکی اند :

 

چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او ، و چه آنهایی که در هوای بهشت ، به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد – و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد ! – هر کس که در صحنه او نیست ، هر کجا که هست ، یکی است ، مومن و کافر ، جانی و زاهد ، یکی است . این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت"  و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی  معنی است و می بینیم که هست ."

 

 

 

***

 

"... از طرف دیگر ، چنانکه در بحث "جامعه شناسی امت و امامت" گفته ام ، به اصل "رهبری" چنان ایمانی دارم که این عقیده ظاهرا افراطی شیعه را بشدت قبول دارم که قبول هر عملی و عقیده ای موکول به اصل " ولایت" یا "امامت" است . مقصودم از قبول ، ارزش است و مقصودم از امامت ، اصل کلی "درستی رهبری" است آنچنانکه دموکراسی و لیبرالیسم را هم ، پیش از آنکه جامعه از مرحله خودسازی انقلابیش ( وصایت – امامت ) بگذرد ، "یک فریب" می دانم و یا یک حجاب عصمت بر چهره فاحشه ، ویا شهری را که مورد هجوم گرگهای هار بیرون است و روباههای مکار درون و موشهای خانگی ، به نیروی منطق و موعظه و "حرف حساب" حفظ کردن ."

 

 

 

دکتر علی شریعتی – مجموعه آثار ۱۹ : حسین وارث آدم – مطلب اول صفحات ۲۰۴ و ۲۰۵ و مطلب دوم صفحات ۹۸ و ۹۹.

شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

این مقاله را حتما تا آخر بخوانید !

 

بار دیگر به سالگشت درگذشت بزرگمرد عرصه روشنفکری دینی مرحوم دکتر علی شریعتی رسیدیم . مردی که چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگش دشمنیها و دوستیهای شدیدی را بر انگیخت . مناسبتهای غم انگیز این روزها اعم از ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا "س" ، درگذشت مرحوم آیت الله  فاضل لنکرانی و نیز سیلی زدن پلیس حافظ امنیت ! شهر تهران  بر گونه های یک دختر محجبه و کتک زدن شمار دیگری از خواهران دانشجو  که سلاحی جز شعار علیه روباه پیر انگلیس نداشتند ،  حال و حوصله ای برایم باقی نگذاشت که امسال بر خلاف همه ساله چیزی درباره دکتر بنویسم ؛ هر چند که آقای صفار هرندی آن موقعها  مرا به لقب " مسئول دفتر حافظ منافع دکتر شریعتی در روزنامه کیهان" مفتخر کرده بود !

 

با این حال با توجه به ذوق زدگی برخی از اصلاح طلبان از مذاکرات اخیر ایران و آمریکا ، به نظرم رسید مقاله پنج سال پیشم را که درباره " جهان پس از آمریکا در نگاه دکتر شریعتی" نوشته بودم ، در وبلاگ قرار دهم . تا ببینیم که نظر دوستان در این باره چیست ...

 

***

 

"هر گاه روشنفکر انسان دوست و آزادیخواهی را می دیدم که از آمریکا می آید و آن همه شیفتگی برای آزادی فردی و لیبرالیسم و حقوق بشر نشان می دهد ، با خود می اندیشیدم که چرا چنین روح لطیف و انسان خواهی ، از نفرت نسبت به سرمایه داری و آن همه تبعیض و فریب و ددمنشی و پَستی که در آن نهفته و همه ارزشهای انسانی را به لجن می کشد و حرص "تکاثر" ، همه را بیمار کرده و فضا را بر تجلی خدا ، صلح و دوست داشتن و شکوفایی ابعاد معنوی روح و به تعبیر علی (ع)"به دور ریختن دفائن عقول" تنگ می کند ، خالی است " !

 

اینها اظهارات یک عنصر فعال در احزاب سیاسی چپ و راست فعلی کشور نیست ، حتی اظهارات کسی نیست که سعادت داشته است برقراری نظام جمهوری اسلامی را در ایران درک کند ، بلکه حرف کسی است که به گفته خودش عمده زمان تحصیلات و تحقیقات و تلاشهای علمی خود را در غرب گذرانده و با استادان و دانشمندان آنجا حشر و نشر داشته است ؛ زنده یاد " دکتر علی شریعتی"؛ هم او که امروز سالگرد وفاتش را برگزار می کنیم .

 

 

           

 

 

شریعتی – بر خلاف آنچه برخی رندان و مغرضان تبلیغ می کنند تا بتوانند بر ذهن و روح جوان پرسشگر ایران امروز سیطره یابند – نگاهی به غایت تحقیر آمیز به غرب و بویژه به آمریکا داشت تا جایی که نمونه برخی تعابیر و الفاظ او را به سختی می توان در میان دیگر منتقدان و مخالفان آمریکا و غرب یافت . او در کتاب " با مخاطبهای آشنا" ، آمریکا را صریحا " بلاهت عظیم و توحش متمدن و بدویت مدرن و خشونت با اتیکت و غارت قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لش و دموکراسی احمق و اندیویدوالیسم قالب ریزی شده و استانداردیزه و بالاخره همان جاهلیت عرب " می داند و در جای دیگر می گوید: " از آمریکا ستایش کردن ، به دلیل پیشرفتش در پول و زور ، آدم را شبیه به آدمکهای ذلیلی می کند که خرپول ها و درجه دارها را قلبا احترام می کنند و انسانهای برتر می شمارند و در آنها نیروی مرموز متافیزیکی ، عنایت الهی و یا نبوغ خدادادی می جویند!"

 

او آمریکا را تمدن جعلی بی ریشه ای می داند که درست مانند تیپهایی است که " نه جرقه نبوغی دارند و نه درخشش وجودی و نه ارزش انسانی نمایانی و با این همه ، در این بازار ، بازار اقتصاد یا سیاست ، گنجهای قارونی گرد  آورده اند و یا بر تختهای فرعونی تکیه زده اند و به مقامات منیع و آلاف و الوف  عجیب رسیده اند و به هر حال هر کسی به سادگی می تواند تشخیص دهد که موفقیتهای چنین تیپی ، معلول استعداد انسانی برتری نیست ."

 

دکتر ، این برتری را در رسیدن به آلاف و علوف و تمدن جعلی ، نتیجه عواملی چون شرایط مساعد ، پشتکار و نظم می داند و به تلخی اما به همراه طنزی گزنده ، می گوید : " این عوامل ، بیش از نبوغ ، عظمت ، خلاقیت ، زیبایی روح و تکامل وجودی آدمها موثرند . هندی ، گرسنه باشد و روس ِ خرس و آمریکایی ِ  خوک و سوئیسی ِ خر ، آقاهای جهان باشند ، خود نشانه آن است که گویا یکی از شرایط اصلی پیشرفت ، از نظر شعوری و ارزش معنوی ، "متوسط بودن" است "!

 

این نکته ، هر چند بدیهی است اما تذکر آن بی فایده نیست که این نگاه شریعتی به آمریکای دهه های 30، 40و حداکثر تا نیمه دهه 50 هجری شمسی است ؛ یعنی آمریکای حقوق بشر ، آمریکای دکترین مونروئه و آمریکایی که طشت رسوایی دموکراسی و آزادی آن مانند امروز از بام جهان به پایین نیفتاده بود . تعابیری که نمونه های بسیار اندکی از آنها آمد و در جای جای مجموعه آثار وی به چشم می خورند ، تعابیر کسی است که ماجراهای سالهای اخیر دفاع دموکراسی آمریکایی ار رژیم جلاد صهیونیستی ، ماجراهای دخالت آشکار نظامی در پاناما و عراق و افغانستان و نیز ایران را ندیده بود ، از  ماجرای ریختن بمبهای  ده هزار کیلویی  دولت آزادیخواه و حقوق بشری آمریکا بر سر شیعیان عراق و مسلمانان افغانستان و سکوتهای همین دولت در دریده شدن شکم جوانان سنگ به دست فلسطینی خبر نداشت ، شریعتی نشنیده بود که آمریکا از روی کار آمدن دولت کودتایی در الجزایر حمایت کرد آن هم در شرایطی که 80 تا 90 درصد مردم آن کشور در یک انتخابات آزاد و دموکراتیک با همان مدل غرب پسندش  به اسلامگرایان رای داده بودند و او از ماجراهای اخیر ونزوئلا خبر نداشت . با این همه و در شرایطی که  همه دنیا ، آمریکا را آقای فعلی و آینده جهان می دانستند و تصور جهان پس از آمریکا در مخیله شان هم خطور نمی کرد ، او برای جهان سوم و مشرق زمین ، نسخه های زندگی در دوران "بدون آمریکا" را می پیچید . در این نسخه ها ، او بر "تعصب" ، " ارزشهای انسانی" ، "سنت ها" و از همه مهمتر ، بر " مذهب" تکیه کرده است ، اما شرط شفا بخش بودن و تاثیر این نسخه را در یک چیز می داند که  آن " با عقده حقارت به آمریکا نگاه نکردن و خود را و تمدن و مذهب و فرهنگ خود را برتر از او دیدن" است .

 

او در باب "مذهب" بر یک نکته مهم انگشت می گذارد و تاکید می کند  مذهبی می تواند در مقابل آمریکا و نظام سلطه جهانی (به تعبیر او "قدرت حاکم بر جهان")مقاومت کند و پیروز شود که "جامعه گرا" باشد ، نه " فردگرا". او آفت غرب را در ترویج مسیحیت خصوصی و دین شخصی می داند و بارها تاکید می کند منجلاب امروزی که آمریکا و غرب در آن دست و پا می زند ، نتیجه "ذهن گرایی ،  تجرد ، خودگرایی ، فردگرایی ، درون گرایی ، اندیویدوآلیسم " و در یک عبارت ، گریز از واقعیت و عصیان علیه عینیت است و در همین رابطه ، از ترویج و گسترش "مواد مخدر" و " فرویدیسم و شهوات جنسی " به عنوان دو بال فریب غرب ، هم برای جوانان مشرق زمین و جهان سوم و هم برای خود جوانان اروپایی یاد می کند و می گوید این دام فریب برای آن است که کسی نفهمد "متجدد" همان وحشی است که مصرفش تغییر کرده است " و کسی نفهمد" آمریکاییهای امروز ، همان اروپاییهای دیروز و مجرمانی هستند که اگر در آنجا می ماندند ، باید در زندانها می پوسیدند یا به دار کشیده می شدند " که حالا به قول خود شریعتی آن مجرمان اروپایی ،  امروز به جایی رسیده باشند که " بر اساس آمار سازمان جهانی خوار و بار ، خوراکی که آمریکاییها برای سگها و گربه های خانواده های خود مصرف می کنند ، برای سیر کردن تمام گرسنگان جهان کافی است و مواد غذایی ای که هر روز در زباله دان می ریزند ، تمام آسیا و آفریقا را از کمبود غذایی نجات می دهد" !

 

جوان شرقی باید با سکس و افیون سرگرم باشد تا به این واقعیات نیندیشد و "در این باغ وحش پیشرفته _ غرب _ فیلش یاد هندوستانش نکند" . و گرنه کمی هوشیاری و اندکی بیداری به جوان مسلمان ، جوان شرقی و خواص جوامع مستضعف که عوامانه خیره آمریکا نشده است کافی است تا  مثل "فرانتس فانون " هشدار بدهد که :" ما نمی خواهیم از دنیای اسلام ، یک اروپای دیگر بسازیم ؛ تجربه آمریکا برای هفت جد بشریت کافی است ! ما می خواهیم  با اسلام ، یک " انسان نو" خلق کنیم و بکوشیم تا اسلام ، از ما انسانی بسازد که بر روی پای خویش بایستد و برای این کار باید قرآن را به جای وقف بر ارواح مردگان ، وقف زندگی مردم کنیم ..."

 

این انسان نو ، تنها زمانی می تواند جهان پس از آمریکا و بدون آمریکا را شاهد باشد که دین از طاقچه های حیرت ، به عرصه های اجتماع و درگیری های زندگی وارد شود و فردیت ها را حذف کند و مستقیما با ظلم در افتد ؛ کاری که امام خمینی "ره " کرد و در انقلاب اسلامی دنبال شده  و می شود.

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

از جمله نویسندگانی که در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی و نخستین سالهای آن ٬ جایگاه ویژه ای در رسانه ها و مطبوعات داشت ٬«پرویز خرسند» بود. خواسته یا ناخواسته نام خرسند با نام دکتر شریعتی پیوند خورده است . خرسند قلم سحاری دارد و  مانند خود شریعتی ٬ با کلمات ٬ تازیانه می زند بخصوص آنجا که به رثای اهل بیت «ع» می پردازد که البته بیشترین نوشته های او در باره این بزرگواران است .

من خود در کلاسهای روزنامه نگاری به دوستانی که از من می پرسند آثار چه نویسندگانی رامطالعه کنند تا قلمشان توان بیشتری بگیرد ٬ به چند نفر اشاره می کنم که شاید در صدرشان نام پرویز خرسند باشد. اینکه چرا امروز دیگر خبری از پرویز خرسند و نوشته های تاثیر گذارش  نیست ٬ فکر می کنم با اطلاعی که دارم بیش از همه به خودش بر می گردد! اما به هیچ دلیلی نمی توان از قلم سحار او چشم پوشی کرد و نام او را بر تارک نویسندگان موفق دهه های پنجاه و شصت ذکر نکرد.

نامه ای از دکتر خطاب به پرویز در دست است که چندین بار در آن تاکید می کندکه من به توانایی و زیبایی قلم تو رشک می برم و در این نامه بارها از خدا می خواهد که خرسند را حفظ کند.

من خود نخستین بار ٬ نام خرسند را بر پیشانی نخستین مقاله کتاب «شهادت» از انتشارات حسینیه ارشاد در یکی از سالهای دهه پنجاه دیدم که پس از آن متن دو سخنرانی دکتر شریعتی در شب عاشورای حسینی و دیگری نیایش آمده بود. این مقاله شاید یکی از بهترین کارهای خرسند باشد که من به مناسبت ایام آن را ذکر می کنم اما به اقتضای فضای محدود و حوصله دوستان از خیر بخشهایی از آن می گذرم:

***

بر صفیر اولین تازیانه ای که فرا رفت و فرود آمد و بر پوست لُختمان خطی از خون کشید٬ کدامین گوش گواهی داد؟

بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرود آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان افشاند٬کدامین چشم گواهی داد؟

بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه های زنجیر٬ و ثقل سهمگین اولین غل و یوغ و بر ظلمت غلیظ سیاهچال - خانه قرنهامان - کدامین دل گواهی داد؟

بر اولین شب گرسنگیمان «که گرسنگی تا تاقمان می برد» ٬ کدامین انسان گواهی داد؟

و کدامین تشنگی شناخته ٬ گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند؟

... و پس از آن کدامین گوش ٬ هجوم تازیانه ها را شنید؟ و کدامین چشم ٬ برق شمشیرها را دید؟و کدامین دل در ظلمت زندانهامان گرفت ؟ و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی همیشه مان گواهی داد؟ هیچ کس و هیچ کس.

نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی٬ که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می خوردیم ٬ در برق شمشیرها می شکافتیم و در ظلمت خیس زندانها می پوسیدیم . و جز ما که بود که طعم تازیانه را چشیده باشد٬ و درد شمشیر را کشیده باشد ٬ و ظلمت زندانمان را لمس کرده باشد٬ و در گرسنگی و تشنگیمان مچاله شده باشد؟

.........................

حق با «قابیل» بود که چنان آسوده خفته بود٬ و خواب راحت قابیلیان جاودانه بود اگر گواهی بر نمی خاست ٬ زمان ٬ شبی همیشه بود٬ اگر شاهدی بر نمی خاست . و کودکانمان ٬ خوراک همیشه کلاغان و کرکسان و دخترانمان ٬ لقمه همیشه بازار برده فروشان و پسرانمان ٬ برده همیشه اربابان و «ما» ٬ همه ٬ محکومان همیشه فراموش حاکمیت قابیل ٬ اگر شهیدی بر نمی خاست .

اما برخاست ٬ قامتی همتای کینه ما

نگاهی ٬ به وسعت آرزوهای ما

تن پوشی٬ به رنگ خون ما

و فریادی ٬ به قدرت نفرت ما

در مشهد خونین ما٬ شهیدی چون او می بایست که عمق زخممان را بداند و وسعت رنجمان را بشناسد ٬ و اوج آرزوهامان را دریابد ٬ و در لحظه لحظه ما شکنجه شده باشد تا در دادگاه زمانه ٬ چنان به محکوم کردن دژخیمان بایستد که هیچ قابیلی ٬ در هیچ لحظه ای از زمان ٬ ایستاده نماند.

او که ذره ذره رنجمان را ٬ از لحظه لحظه زمان گرفته بود٬ دیشب به مشهد خویش ایستاده و امیدمان را در فریادش خواند که :

« سخن از پیکاری پر بیم و امید و شکست و پیروزی نیست - که اصلا پیکاری نیست - صحرای محشر است و هنگامه داوری . هر که به جنگیدن آمده است و به امید غنیمت ٬ سر خویش گیرد و در ظلمت شب ٬ جان تاریک خویش ٬ برهاند. فردا٬ در گسترده ترین دامن خاک و گشاده ترین چشم آسمان ٬ هر تن رنج قرنها را پذیره می شود ٬ و خون درد خویش را - که درد قرنهاست - به چشم زمان می پاشد.

فردا٬ سخن از چگونه کشتن نیست ٬ سخن از چگونه کشته شدن است .

فردا ٬ سخن از چه گرفتن نیست ٬ سخن از همه چیز دادن است .

فردا٬ هنگامه خوبتر مردن است .

آنان که گرسنگی را با ذره ذره پوستشان آنان که تشنگی را با تمام جانشان له له نزده اند.

آنان که تازیانه را در شط سرخ خون خویش شناور ندیده اند.

آنان که مرگ را در قلب خویش نتپیده اند.

آنان که در لحظه لحظه رنج آدم شریک نبوده اند.

آنان که خویش را در بلندترین قله درد آدمی به انسان نبخشیده اند.

آنان که در خویشند و برای خویش می زیند ٬ سر خویش گیرند و جان خو د برهانند که فردا روز «بی خویشی » است و روز انفجار «خود» بر معبر فرو بسته «زمان».

فردا٬ نمایشگر رنجی است که بر انسان رفته است و می رود٬ و این نه رنجی است که هر جانی تاب آورد.

فردا٬ روز «شهادت» است و «قیامت». «شهیدان» بمانند که «شکستن» را می توانند.»

......................................

این نوشته طولانی است و بقیه آن را به جست و جوی دوستان پیگیر وا می گذارم .با این توضیح که این متن در سالهای خفقان شاهنشاهی  نوشته شده است ! 

جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

مروز عید سعید غدیر و جشن اتمام نعمت و تکمیل دین است . جشنی و عیدی که نقطه آغاز آن از همین سرزمین بود. از طرفی تا چند روز دیگر به فصل ماجرای کربلا و حادثه خونین عاشورا می رسیم و عجیب اینکه آن ماجرا هم از همین سرزمین شروع شد. هم غدیر و هم عاشورا  ، در میانه راه حج ،  برای خود ماجرایی داشتند. غدیر  پس از پایان مراسم حج و در میانه راه رسیدن به منزل روی داد و عاشورا  ، از زمانی کلید خورد که امام حسین«ع» حتی به همان میانه راه هم نرسید و حج خود و یارانش را نیمه تمام گذاشت تا به ماجرای دیگری بپردازد.هم در غدیر و هم در عاشورا ، حج بسته به «امامت» شد و برای همیشه تاریخ ، تاکیدی شد بر اینکه بی امامت و بی ولایت ، حج ، حج نیست .

چه زیباست سخن زیبای دکتر شریعتی در این زمینه ، آنجا که می گوید:«حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند.این حج را می گذارد در وسط و شهادت را انتخاب می کند و به پایان نمی برد تا به همه حج گذاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ و مومنان به سنت ابراهیم بیاموزد: اگر امامت نباشد ، اگر رهبری نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوی است ... چنانکه حسین همان که حج را نیمه تمام گذاشت ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که  در همان حال بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ؛ زیرا شهید که حاضر است در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل حاضر است ، حضور دارد ، می خواهد با حضور خویش این پیام را به همه انسانها بدهد که وقتی در صحنه نیستی ، هر کجا می خواهی باش . وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید[درگیری] حق و باطل نیستی ، هر کجا می خواهی باش : چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است . شهادت،  حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است و غیبت ، آنهایی که حسین را تنها گذاشتند ، همه با هم برابرند. هر سه تیپشان یکی هستند: آنهایی که گول تطمیعهای معاویه و زر او را خوردند و یا مرعوب زور او شدند یا خواستند در آرامش به  عبادت بپردازند.»

اساسا نهضت امام خمینی "ره" و انقلاب  اسلامی ایران با توجه به همین نگاه به غدیر و عاشورا شکل گرفت . انتقادهای شدید امام به کسانی  که خواستار حفظ وضع موجود و رسیدن بی دغدغه به عبادتهای فردی و گریز از مسئولیتهای شیعه بودن و درگیری با باطل بودند از همین مسئله ناشی می شد.

اما آنچه در این روزها باید مورد توجه همه ما باشد این است که غدیر و عاشورا ، حوادثی نبودند که در مقطعی از تاریخ روی داده و تمام شده باشند و ما صرفا به بزرگداشت آنها و جشن گرفتن و سوگواری در آنها بپردازیم . غدیر و عاشورا برای همیشه در تاریخ سیلان و جریان دارند تا کسانی که به هر عبادتی از جمله نماز و روزه و حج و ... می پردازند ، توجه داشته باشند که باراهنمای عمل و  اساس قرار دادن آنها ، بدانند که  هر عملی تنها با امامت و ولایت معنا و مفهوم می یابد وگرنه آن اعمال هر چند ظاهری زیبا داشته باشند ، پوسته هایی تهی از مغز و محتوا بیش نیستند و اگر هم به درد دنیا بخورند ، قطعا برای آخرت و قیامت ما مفید هیچ فایده ای نیستند.

 ایام حج به پایان رسیده است و حاجیان گروه گروه با توشه هایی متفاوت از معنویت و روحانیت،  به شهر و دیار خود باز می گردند.خوشبختانه زائران ایرانی و بسیاری از زائران کشورهای دیگر با موج رو به افزایش بیداری اسلامی در جهان معاصر بخصوص با انجام اعمالی که بر اساس آن برائت خود را از مشرکان و دشمنان اسلام اعلام کرده اند و با توجهی که به امام زمان خود و نیز ولی امر خود دارند ، بیشترین بهره ها را از حج مقبول محمدی"ص" و ابراهیمی"ع" گرفته اند. با این حال خوب است در این موضوع به عنوان یک اصل و سنت  جاری دائمی توجه داشته باشیم که حتی اگر در شهر و دیار خود هم که باشیم باید هر عمل و حرکت خود را با معیارهای ولایی و رهنمودهای رهبری تطبیق دهیم و ان شاء الله زمینه را برای ظهور  و برپایی حکومت  آخرین فرزند غدیر و منتقم خون عاشورا "عج" فراهم کنیم . چنین باد.

شنبه ۱٦ دی ۱۳۸٥ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()